محاورات تجريشي
الان از تجريش اومدم. اگر يک جايي تو تهران باشه که من بخاطرش شوق و ذوق اومدن اين همه راه رو داشته باشم تجريشه. اصلا حال و هواي تجريش با همه شلوغيش منو سرحال مياره... هنوز هم همونجوريه که ده سال پيش بود با همون آدمها و ميوه فروشها و دل و جگري و بلالي و باقالي فروشهاش. فقط چيزي که خيلي فرق کرده لباس پوشيدن آدمهاست. ديگه خدا رو شکر همه خانومها با کيفهاي گوچي و ديور و فندي قلابيشون تو تجريش جولون ميدند و مارکهاي تقلبيشون رو به رخ هم ميکشند...منم که عشقم اينه که تو تجريش بچرم و به حرفهاي مردم گوش بدم. اين بار دو تا خانوم با آب و تاب تموم داشتند راجع به قيامت حرف ميزدن و يکيشون داشت به جديت تموم به اون يکي ثابت ميکرد که ديگه دوره آخر زمون شده و نشونشم اين طوفانهاي سالهاي اخير در همه جاي دنياست ...بعدم داشت ميگفت که چند تا کشور ديگه به زودي ميرند زير آب و اوليشم انگليسه و بقيه اش هم يادش نبود و گفت که بايد از ملاي مسجدشون بپرسه! يک کمي اونطرفتر يک پسري داشت دور و بر يک تلفن عمومي ميچرخيد و هي سرش اين طرف و اون طرف دنبال يک چيزي ميچرخيد...بعد ديدم که کم کم داره مياد طرف من و يک چيزي زير لب تند تند زمزمه ميکنه . اول فکر کردم داره قربون صدقه سبک تجريشي ميره و محلش نگذاشتم...بعد ديدم که مثل اينکه داره يک سوالي ميکنه و ميگه خانوم ميايي پشت تلفن؟ بازهم نفهميدم که چي ميگه و محلش نگذاشتم و راهمو کشيدم رفتم...يک کمي دور که شدم فهميدم که بيچاره ميخواسته به دوست دخترش زنگ بزنه ولي ميخواسته که من براش زنگ بزنم که صداي يک دختر پشت تلفن باشه اگه کس ديگه اي جواب داد...طفلکي! اگه فهميده بودم چي ميخواست کمکش ميکردم...س


0 Comments:
Post a Comment
<< Home