12/17/2006

So Peaceful...

هيچ وقت فکر نميکردم که يک درخت شکسته وسط خيابون بتونه اينقدر به من آرامش بده. آرامشي که شايد سالها احساسش نکرده بودم. البته با اينکه دلم خيلي براي اين درخت بيچاره سوخت از اينکه با افتادنش کل سيمهاي برق منطقه رو بهم ريخت خيلي خوشحال شدم. پنجشنبه شب، طوفاني اينجا شد که من رو به ياد تعريف قيامت کتاب ديني انداخت...تازه فهميدم قيامت خيلي چيز بدي هم نيست چونکه با خودش بي برقي مياره و بي برقي هم يک آرامش خاصي به آدم ميده که هيچ جور ديگه هم نميشه پيداش کرد. مثلا اگه آدم چراغهاي خونه اش رو خاموش کنه و به جاش شمع روشن کنه اصلا به پاي اين نمي رسه که از سرما بلرزه و دور خودش پتو بپيچه و تو نور شمع آلبومهاي قديميشو که خاک گرفته اند تماشا کنه! کار، که جمعه تعطيل شد چون که نه برق بود و نه اينترنت و خلاص! ولي فرق جمعه با روزهاي تعطيل ديگه اين بود که شهر کاملا تعطيل بود و دست هيچ کسي هم به من نميرسيد چون حتي موبايلم هم مرده بود و ديگه واقعا از دنيا بيخبر بودم. شايد سالها بود که اينجوري تاريکي رو با تمام وجود احساس نکرده بودم. دو روز به همين منوال گذشت... ولي حيف که تا من داشتم به اين حال و هوا و کنده شدن از دنيا عادت ميکردم و ازش لذت ميبردم برق منطقه ما برگشت سر جاش! چونکه اگه برنميگشت اين مال نزديک خونه من ميليونها دلار ضرر ميکرد که اصلا تو اين شرايط نزديک کريسمس جايز نبود...س