1/29/2006

بالاخره

سلام سلام ..بالاخره برگشتم دابلين و دوباره مستقر شدم. راستش خوشحالم که برگشتم يک جايي که زبون ملت رو ميفهمم. تو آلمان کلي تو هتل دراما داشتم سر اينکه نمي تونستم بهشون توضيح بدم که براي برق کامپيوترم اداپتور ميخوام و ديگه کلي با راننده تاکسها بايد کلنجار مي رفتم که بهشون بگم کجا مي خوام برم .. خلاصه خوبه که اينجا ملت زبون آدمو ميفهمند.. ايندفعه ديگه يک آپارتمان هم دارم و تو هتلها ويلون نيستم. . .هميشه سر اينکه يادم ميرفت رزرو اتاقمو تمديد کنم برنامه داشتم و چند بار کم مونده بود وسط خيابون رو چمدونام بخوابم...تو اين چند هفته با يکي ازهمکارام مسافرت کردم که يک خانوم مسن و جهوده و فکر ميکنم به زودي من رو هم جهود کنه..چون تنها چيزي که راجع بهش حرف ميزنه مدرسه جهودي دخترش و کارهايي که ميکنن و ايناستو خلاصه منم تو اين مدت هر شب سر شام ازش تعليم گرفتم و فکر ميکنم دو سه جلسه ديگه تعليماتم تکميل بشه و بتونم جهود بشم ..هه هه.. تو هفته گذشته من تو پنج تا هتل مختلف خوابيدم که يکي از يکي خنده دار تر بود. مخصوصا شهرهايي که تو انگليس و آلمان رفتم خيلي پرت بودن و حتي رو نقشه نمي شد ديدشون. من نميدونم مردم اين جاها رو از کجا پيدا ميکنن...خلاصه يکي از هتلهايي که رفتم مخصوص ماه عسليها بود و خيلي کوچيک و شيک و پيک بود و صاحباش فرانسوي بودن و درست حسابي نميشد حرفشونو فهميد..و آسانسور هم نداشت و اتاق منم طبقه دوم بود و مجبور شدم که اين چمدوناي خرس و دو طبقه بکشونم بالا..فکر ميکنم خود هتليها هم مونده بودن که من اونجا چي کار ميکنم! ولي آخه بقيه هتلها پر بودن و من مجبور شدم برم اونجا..خلاصه هتل قشنگي بود ولي فکر ميکنم براي تعطيلات خيلي جالبتر باشه..ساناز وبن هم اومدن اونجا دنبالم و من و ساناز کلي به اوضاع اونجا خنديديم و جاي مامانامونو براي تابلوها آنتيک فرانسوي خالي کرديم...از اونجا رفتيم لندن و تمام آخر هفته فقط خورديم. من که ياد بچگيهام افتاده بودم و مي ترسيدم که شب مجبور بشم سر توالت بخوابم.هه هه.. خوشبختانه چيزي نشد ولي شانس آوردم...س

1/19/2006

خستم

الان کلي چيز تو سرم بود و ميخواستم بنويسم ولي راستش خيلي خستم و چراغهاي اينجا هم همين الان خاموش شدن...هيچکي به جز من سر کار نيست ديگه. منم برم هتل يک چيزي بخورم و بخوابم... حتما فردا مي نويسم ..س

1/07/2006

آخيش

بالاخره امروز براي اولين بار از موقعيکه رسيدم تونستم يک کمي استراحت کنم و به خونه و خودم برسم. از روزيکه برگشتم همش به راه عروسي و مسافرت و اسکي بودم و وقتي هم که از اسکي برگشتم يک راست رفتم سر کار و اصلا نتونستم استراحت کنم. اسکي هم خيلي خوب بود و خيلي خوش گذشت.. البته هوا اولش باروني بود و نميشد اسکي کرد و ما هم به جاش لوژ بازي کرديم و تو خونه لونبونديم و فقط يک روز تونستيم اسکي کنيم ولي خوب از هيچ چي بهتر بود...موقع برگشتن هم يک روز سانفرانسيسکو موندم که خيلي خوب بود به جز قسمتي که شب تو خيابون شيشه ماشين اجاره ايم رو شکوندن و يک چيزاييم رو بلند کردن...ظاهرا اونجا اين خيلي موضوع عادي هست و شيشه شکوندن و دزدي کردن دکون خوبيه!خلاصه اينم از آخر مسافرتمون...هه هه... امروز هم که مثلا روز استراحت بود همش داشتم نامه هاي اين سه ماه رو باز ميکردم. تو اين مدت به اندازه يک کوه روي ميزم نامه جمع شده بود. اينقدر نامه باز کردم که انگشتام ورم کردن الان... ديگه يواش يواش هم مي خوام برم ولو بشم و بخوابم...شب به خير..س