11/21/2005

I'm coming back!

I'm going back tomorrow for two weeks...it's really nice to be back after a while - I really need it... I have been living in a hotel for the past two months. It's so funny cause they all know me and it's kind of weird! hehe, they probably think I have no life! hala khoobeh beram bebinam khooneh zendegi dar cheh haaleh...and Sielen just had a baby girl, and I can't wait to see her...Her name is Lana! She is a cutie :0)

11/17/2005

Random Name for a Restaurant!

In case you can't read it, it says "Turk's Head"! hehe

11/16/2005

Coming soon!

This is the first Starbucks in Dublin city center! The other one is in Microsoft building... No wonder! Apparently until 10 years ago Irish people didn't know what coffee is. I guess they are starting to get hooked - hehe

11/15/2005

سگ ترسناک - قسمت دوم

خوب حالا بذارين داستان اين سگه رو براتون تعريف کنم... دو هفته پيش رفته بودم شفيلد (انگليس) پيش ساناز- خودم نه! من و ساناز تو ايران تمام دوران دبيرستان ودانشگاهمون رو با هم گذرونديم و خاطرات خيلي خيلي زياد و خوبي با هم داريم و اين يکي هم بهشون اضافه شد - اون روز تصميم گرفتيم بريم خارج از شهر و يک صومعه قديمي رو ببينيم ولي موقع رفتن کلي لفتش داديم و وسط راه وايستاديم و شهر يورک رو ديديم و از اون جايي که بنده آدم شکمويي هستم يک جايي هم يک ناهار حسابي و طولاني خورديم و وقتي که به اون صومعه رسيديم هوا حسابي تاريک شده بود و از اونجايي که صومعه فقط يک خرابه قديمي بود هيچ نور و چراغي نبود. هيچ وقت نشده بود که چشمام سياهي رو به اين رنگ ببينن. خلاصه من و ساناز و دوستش پررو تر از اين حرفا بوديم و تصميم گرفتيم که با اين که هيچ جايي رو نمي بينيم پيش بريم. اون وسطها يک رودخونه هم بود که به هيچ وجه نميشد ديد ولي از صداش ميشد فهميد که يک رودخونه هم سر راهمون هست يک جورايي خيلي احساس عجيبي بود و همينطور که راه مي رفتيم داشتيم فکر مي کرديم که ترسناکترين چيزي که مي تونيم ببينيم چي مي تونه باشه و همه به اين نتيجه رسيديم که سگ تو اون موقعيت از هر چيزي ترسناکتره. خلاصه به خرابه هاي صومعه رسيديم و داشتيم ميديديم چي به چيه که يکهو يک چراغ خودبه خود روشن شد و ساناز خانوم يک جيغ بنفش کشيد و من قبل از اينکه بفهمم چي به چيه روي کول ساناز بودم و سانازم روي کول دوستش و يک سگه بيچاره هم جلومون تند تند پارس مي کرد..ما هم منتظر بوديم که سگه هر آن بياد گازمون بگيره. البته فکر مي کنم سگه بيشتر از ما ترسيده بود و منتظر بود که ما بريم اونو گاز بگيريم...هه هه وقتي به خودمون اومديم ديديم که بيچاره خيلي کوچولوه و منم همون موقع ازش عکس گرفتم... فوري هم صاحبش اومد بيرون (معلوم نبود از کجا) و شروع کرد سگ بيچاره اش رو دعوا کردن...خلاصه شب بامزه اي بود...س

11/07/2005

Birds Chilling

11/06/2005

Bono's house

The wall on the right is Bono's (u2) house. It's a nice and quiet area in south of Dublin by the Dublin bay called Killiney. It kinda reminds me of koocheh paskoocheh haa in shemroon. And ofcourse right then after I took the first picture, my camera was too jealous to take more pictures and kept asking for more battery, which ofcourse I didn't have! Have to go back to this place now :0)

11/05/2005

چه خوب

چه خوب که اينقدر داستانهامو دوست دارين. اين جوري من کلي انگيزه دارم که زياد بنويسم و سوژه هاي جالب پيدا کنم. الان مامي اينجاست و با هم مشغول چرخيدن هستيم و خيلي وقت نميشه که چيزي بنويسم ولي بعدا سر فرصت حتما براتون مي نويسم...س

11/03/2005

Home in Sheffield, UK!

سگ ترسناک

اين عکسو ببينين. بعدا داستانشو براتون تعريف مي کنم...س