10/26/2005

Cliffs of Moher

These cliffs are at the very west of Ireland, right by the Atlantic Ocean. Very beautiful! Kinda scary when you're standing on top of it...

Shopping

امروز کارم يک کم کمتره و مي خوام برم خريد. آخر هفته هم يک سري مثلا رفتم خريد ولي فرداش هر چي خريده بودم رو بردم پس دادم چونکه عذاب وجدان گرفتم يا اينکه ويروس سيلن به من هم سرايت کرده..هه هه...ولي حالا دوباره هوس کردم برم خريد. احتمالا دوباره همون چيزا رو مي رم ميخرم...منم يک چيزيم ميشه ها...س

10/25/2005

آدمهاي صميمي

من يک جورايي به اين نتيجه رسيدم که ايرلنديها يا خيلي مهربون و صميمي هستند يا اينکه فوضولند. هاها...آخه من تقريبا هر شب بيرون يک چيزي مي خورم وبعدش برميگردم هتل و مي خوابم. ولي هر دفعه با چند نفر آدم جديد آشنا ميشم که داستانهاي جالبي هم دارند.مثلا هفته پيش رفتم يک رستوران چيني و با خودم يک چيزي هم بردم که مثلا بخونم که يعني من سرم گرمه و کار دارم و مزاحم نشيد... ولي وقتي که نشستم سر ميز دو نفري که بغلم نشسته بودن سر صحبت رو باز کردن و شروع کردن به سوال که چرا تنهايي و از کجا اومدي و چي کار مي کني( براي همين ميگم که يا خيلي مهربونن يا فوضول..)خلاصه شروع کرديم حرف زدن و معلوم شد که يکيشون ظاهرا صاحب ماشين قديمي بونو (يوتو) هستش و کلي داستانهاي جالب داشت که چقدر ايرلنديها نسبت به آدمهاي معروف بي تفاوت هستند و براشون مهم نيست که کي کيه و براي همين هم بونو اينجا زندگي مي کنه براي اينکه کسي کاري به کارشون نداره و از دست طرفداراشون در امان هستند...هه هه...خلاصه بعد منو دعوت کردن که آخر هفته با دوستاشون بريم شام و منم رفتم وکلي خوش گذشت...خيلي جالبه که آدم همين جوري دوستهاي جديد پيدا کنه. من فکر نمي کنم که تو سياتل حتي اگه شيش ساعت هم تنهايي تو يک رستوران بشينم کسي سر صحبت رو باهام باز کنه...س

10/20/2005

پاييز

من اين دو تا عکس رو خيلي دوست دارم. يواش يواش دارم به هنر عکاسي خودم اميدوار مي شم. اگه اينجوري پيش بره به زودي مي تونم باخانم دکتر بشارتي رقابت کنم...س

10/19/2005

گوسفند ايرلندي

اگه بخوام ايرلند رو تو سه کلمه خلاصه کنم ميتونم بگم "چمن" و "گوسفند" و "قلعه". و طبيعي هم هست که از روزي که رسيدم دنبال يک شالگردن خوشگل مي گردم که در ضمن گوسفند سازنده اش هم ايرلندي باشه. اينجا چيز پشمي زياد پيدا مي شه ولي چرت و پرت هم توش زياده. بعضي از پولورهاي محلي راستش منو ياد البسکو مي ندازن. بگذريم...اين هفته گذشته با چند نفر ديگه رفتيم و تو يک قلعه قرن پونزدهم مونديم. اين قلعه رو يک زن و شوهر حدود سي سال گذشته خريده بودن و بازسازي کردن و از اون به بعد به توريستها اجاره اش ميدن. شهري هم که اين قلعه توش بود يک شهر قديمي و سنتي ايرلندي هستش و منم ديدم اين بهترين فرصت براي خريدن يک شالگردن پشمي با گوسفند ايرلنديه. خلاصه وقتيکه رفتيم جوبگردي يک مغازه اي که اون دورو برا بود رو خوب زير و رو کردم و يک شالگردن پشمي صورتي که خيلي هم خوشگله پيدا کردم و با ذوق و شوق خرديدمش. وقتي اومدم خونه پوشيدمش و يکهو چشمم به مارکش افتاد که نوشته بود"ساخته شده در فرانسه" خلاصه هم خنده ام گرفت و هم حرص خوردم! من که اگه جاي اين گوسفنداي ايرلندي بودم خيلي بهم بر مي خورد. ..س

10/13/2005

مسابقه فوتبال

ديشب مسابقه فوتبال ايرلند و سوييس بود براي رفتن به جام جهاني. طفلکيا نتونستند ببرن...ولي همه جا خيلي شلوغ بود و ملت حسابي جيغ و داد مي کردند. من و همکارام رفتيم اينجا و مسابقه رو نگاه کرديم...س

Windows XP Desktop in Ireland

هستشWindows XP خيلي جالبه اين منظره عين صفحه

Rock of Cashel - Ireland

10/11/2005

غذاي جالب

ديروز با همکارام رفتيم شام بيرون و مثلا يک جاي خيلي لوکس و شيک و پيک و مجلل که همه گارسونهاش لهجه فرانسوي داشتند و واقعا هم فرانسوي بودن! در نتيجه موقعيکه داشتم غذامو سفارش ميدادم درست حسابي نفهميدم که چي سفارش دادم. .. فقط فهميدم که توش ميگو داشت و همين کافي بود. ولي چشمتون روز بد نبينه وقتي غذامو آورد ديدم که يک چيزي اندازه کيک يزدي آورد که روشم چهار تا ميگوي کوچولو اندازه کرم داشت. من که تا حالا همچين ميگوهاي کوچولويي نديده بودم. خلاصه با چشيدن اون کيک ميگو و کرمهاي روش اشتهام حسابي کور شد ولي خوب از اون ورم همه بهم مي گفتن که يک غذاي ديگه سفارش بده. منم از رو نرفتم و يک غذاي ديگه (ماهي) سفارش دادم ولي خوب از اونورم مجبور شدم نيم ساعتي جيم بزنم و برم تو دستشويي تا بتونم معده بيچاره ام رو راضي کنم که يک غذاي فرانسوي ديگه رو بچپونم بهش! خلاصه شبي بود...س

10/06/2005

شهر شلوغ

چند روز بعد از اينکه به دابلين رسيدم مثلا خواستم به شرکت لطف کنم و هتلم رو عوض کنم و برم يک جاي ارزونتر. خلاصه اينکه چمدونهامو جمع کردمو و خرکشون رفتم يک هتل ديگه. البته وقتي رسيدم حسابي خورد تو ذوقم! چونکه يک جاي قديمي بود و پنجره اش هم درست حسابي بسته نمي شد. ولي گفتم حالا اشکال نداره بزودي ميرم يک آپارتمان و تا اون موقع همين بد نيست. ولي شب موقع خواب همچين تجربه اي کردم که صبح با سه تا چمدونهام دم در بودم و فکر کردم که عمو بيل اينقدر پول داره که من تو يک هتل گرونتر بمونم! شب که مي خواستم بخوابم سر و صدا تو خيابون زياد بود ولي اينقدر خسته بودم که بيهوش شدم. ولي داستان خواب به هميجا ختم نشد و ساعت 4 صبح از سر و صداي ملت و موزيک و جيغ و داد از خواب پريدم. صدا اينقدر بلند بود که اينگار وسط تظاهرات خوابيده بودم و اون وسط يکي هم طبل مي زد و بقيه آواز مي خوندن... خلاصه بساطي بود و منم يک ساعتي غلط زدم ولي اصلا خوابم نمي برد چون صدا کم که نمي شد هيچي ملت هيجان زده تر هم ميشدند. خلاصه وقتي به اين نتيجه رسيدم که وسط اين هياهو خوابم نمي بره به سيلن زنگ زدم که مي شد شب اونا. ..خلاصه يک کم گپ زديم و هم همه بيرون هم کم کم ساعت 5 صبح خوابيد. ولي اصلا باورم نميشه که مردم يک شهر اينقدر انرژي داشته باشند...س

10/05/2005

سلام

سلام! من سلام کردن رو خيلي دوست دارم ولي مامي هميشه ميگه عين اين داهاتيها که از اين اتاق به اون اتاق مي رن به همه سلام مي کنن منم به همه سلام من کنم حالا بگذريم راستش من وقيتيکه کوچيک بودم خاطراتمو مي نوشتم و اينقدر جدي بودم که اگه يک شب خاطراتمو نمي نوشتم عذاب وجدان مي گرفتم! خلاصه الان هم يکهو هوس کردم که خاطراتمو بنويسم اينجوري کسايي هم که دوستشون دارم و ازم دور هستن مي فهمن که روزها ي من اينجا چه جوري ميگذرند. ولي خوب بايد بگم که خيلي هم نبايد جدي گرفت و يک کم طنز خوبه.. س